اومدم ...

یک

دو

سه

امتحان میکنیم

کسی صدای قاصدک رو میشنوه؟ :)

پ.ن: نمیترسم اگه کسی هیچی نگه...خیلی وقته نبودم :) حالا کسی هست؟

روز اول دانشگاه باید ثبت بشه :)

چقده  خودم دوست دارم خوندن این نوشته رو :)) دارم به نگرانی هام لبخند میزنم :)

ولی یه پست نیس!

روز اول دانشگاه باید ثبت بشه ...

برین ادامه مطلب که با یه زبون عجیب غریبی نوشته شد :))

ادامه نوشته

قرار است بی قرار باشم ... با همین شانه های ظریفم! :)

قاصدک ... پیام بر

ساكت و ساده و سبك بود;قاصدكي كه داشت مي رفت.فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.

قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانه هاي من ظريف است.زير بار اين خبر ميشكند.من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم.

فرشته گفت:درست است آنچه تو بايد بر دوش بكشي نا ممكن است و سنگين;حتي براي كوه. اما تو مي تواني،زيرا قرار است بي قرار باشي.

فرشته گفت:فراموش نكن نام تو قاصدك است و هر قاصدكي  يك پيامبر.

آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه  بوی ازل و ابد ميداد.

حالا هزاران سال است كه قاصدك مي رود، مي چرخد و مي رود،ميرقصدو مي رودو همه همه مي دانند كه او با خود خبري دارد.

ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود.خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است.پنجره بسته بود،تو نشنيدي و او رد شد.

اما اگر بازهم قاصدكي را ديدي،ديگر نگذار بي خبر بگذاردو برود.از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و اواين همه بي قرار شد.

عرفان نظر آهاری

~~~~~~~~~~~~~~~~

صفحه وبلاگم را باز که کردید چه شد؟ فک کردید اشتباه آمدید یا فقط چشم هایتان گرد شد ...؟

مهسا همین است دیگر...:)

با ظرافت خاص خودش غافلگیر میکند ...

راستی گفته بودم از قاصدک بودنم؟ از اینکه فرزانه صدایم میزد قاصدک بازیگوش؟ گفته بودم که دلم هم میخواهد خبرنگار شود؟ که آرام لب هایم را بگذارم کنار گوشت و پچ پچ کنان بگویم " فلانی خبرت هست؟  خبر داری که امروز در باغ وحشی در اوگاندا یک بچه پاندا به دنیا آمده؟ که یک اخم بنشیند رو پیشانیم ... آخر مهسا هیچوقت پاندا نداشت ...

از عقایدم گفته بودم؟ گفته بودم ایمان دارم به اندازه تعداد ادمها ... آنهایی که آمدند و رفتند ... آنهایی که مانده اند  پیامبر هست ... هر کدام رسالت خاص خودش را دارد و حساب معجزه هایش هم جداست ...

این مهسا هنوز هم نمیداند پیام بر چیست ... چه رسالتی روی دوشش است ... معجزه هایش کدام است ولی ...

آمده که بفهمد ....

تا آیه هایش تمام شود!

پ.ن : زحمت قالبم شد روی دوش پسرک آدامسی :) میخاهم بگویم مرسی و این :) رو از من قبول کن! ;)

پ.ن۲: اسپیکر رو روشن کنید ... آهنگ از همان هاس که اعتقاد دارم قبل مرگ باید گوش کرد ...! هرچند  این اهنگ خودش زندگیست ... :)

پ.ن: دیگر با اسم "مهسا" نظر نمیگذارم ! ;)

رتبه ها اومد..!

نمیدونم اونی که میخوام قبوله یا نه ...

دیگه دعا کنین باشه!

+++ :) :) :)

پ.ن : فک کنم رتبم خوبه :دی 

راضیم :))

نیگا نکنین که نظردونی بستس :دی

هم اکنون نیازمند انرژی های مثبت شماییم :)

دست هایت را به دست هایم بده ... لبخندت را به نگاهم :)

smile :)

 

گفتی : ماه سوژه خوبیست اگر پشت ابر پنهان نشود! 

و خندیدی ...

خواستم بیایم جلو ... دست هایت را بگیرم ... و بگم

خنده ات سوژه شاعریست اگر پشت دست هایت پنهان نکنی!

:) + :) = :))

+ عکاس سمانه حلاج

این روزا خندهام گره خورده به یه نفر ...باید بازش کنم قبل اینکه کور بشه!

برای صاد ...

صاد عزیز سلام ...

نمیدونم اون لحضه که فهمیدی من وبلاگ دارم چه حسی بهت دست داد ...

تو صبح ازم پرسیدی دارم یا نه و من خیلی قاطعانه گفتم نه و ...

دست مهسا رو شد ... بد هم رو شد ...

من یه دروغگوی لعنتی نیستم صاد :(

فقط اینجا ...

صاد میفهمی من چی میگم مگه نه؟

فقط اگه هستی یه چیز بگو ...

صاد منو ببخش ... ولی مطمئنم میفهمی من چی میگم ... 

...! :(

+ امروز من وصاد رفتیم فیلم بسازیم و خب بهتر بگم فیلم شدیم و برگشتیم ...:) احتمالا روح آن مرحوم می آید در خوابمان و میپرسد که آیا به روح اعتقاد داریم یا نه؟ :) خلاصه اینکه تن مرحوم را در گور لرزانیدیم ... بعدش هم بلند شدیم رفتیم سینما و من اصن یادم نمیاد اسم فیلم چی بود و فقط به احترام روح! :دی ایرج قادری رفتیم که آخرین فیلمش را ببینیم :) :) و هنوز فیلم شروع نشده خندیدیم و خندیدیم چون که توی سالن سینما فقط خودمان بودیم :)))))) 

خلاصه اینکه روحت شاد آقای قادری ولی مرد حسابی این دیگر چه فیلمی بود ؟

+ روزمان شد پر از روح و فیلم و گربه! :)

هوووو هوووو :) :) :)

کمتر از چند دقیقه پیش!

               وقتی همه خوابید

                        من ، میــــــــرا  و مرجان

                                       جغد شده بودیم :) :) :)

:) + :) + :)

+افشین... منو ببخش که باعث شدم پشت کامپیوتر خوابت ببره ... باشه؟ :( + ایکون مهسای خجل!

اضافه شد:ساعت ۵ و هفده دقیقه به وقت ایران و من هنوز بیدارم ... هوووووووهوووووو :)

این پست تبلیغاتی نیست !

اینا رو نگاه کنین

کلیک 1   کلیک 2  کلیک3  کلیک 4 (اینو خیلی دوس داشتم)

  کلیک5(این خیلی خوبه :)) ) 

کلیک6 :)

۱- چه شکلی شد صورتتون ؟ لبخند زدید .. پوزخند ... قاه قاه خندیدید یا یه حس ناخوشایند داشتید ...?

۲- به چی فکر کردین؟

۳- ممکنه یه روز بیاد که به خودتون بگین این واسه وبلاگم بد نیس؟

۴- اگه دوست داشتینشون کدوم رو بیشتر دوست داشتین؟ :)

جوابای خودم

۱- یه لبخند خعــــــــــــــــــــلی پهن زدم بعدشم خندیدم ... :)

۲- : اینکه یه نفر توی زندگی آدم باشه فقط واسه این نیس که احساس تنهایی نکنه ...یه عالمه بهونه واسه آدم درست میشه! مثلا اینکه یه نفر واسه انتخاب قالب وبلاگش توی گوگل سرچ کنه قالب های عاشقونه خودش یه بهونست... حتی اگه خنده دار هم باشه این موضوع، خنده همیشه خوبه! :)

۳- : ! با گذشتن از تموم جمله هایی نظیر " شرمنده " ،" میدونم آبرو دارم " و ... باید بگم اصلا بدم نمیاد اگه همچین " روزی " بیاد ...  :))

۴-: همونی که بغلش نوشتم + ششمی  :) :))

پ.ن۱: اگه ازم نا امید شدین شرمنده! من هنوز از این افکار تینیجری رو دارم دلیلی واسه پنهون کردنش نمیبینم ، وقتی تصمیم گرفتم خودم باشم :)

پ.ن۲: کاش به اندازه ای که صفحه موبایلم به خاطر کم بودن شارژ روشن میشد واسه نشون دادن نیو مسج هم روشن میشد ... !

 پ.ن۳: هنوز وارد دنیای خشک نشدم ... خوشحالم :)

 

عصرونه امروز :)

الان که دارم کتابامو جمع میکنم ...

یه نگاه سر سری که میندازم بهشون ...

اون لا به لای برگه ها ...

حتی روی جلد ...

کلی جمله " لای کتاب مدرسه جای مشق شعرای عاشقانه بود " توی ذهنم خونده میشه :) :) :)

از خوبی های دختر بودنه به نظرم ...

مطمئنم دلم تنگ میشه واسه روزایی که گذشت ...!

پ.ن : مهم نیست نتیجه چی میشه ... سال پیش دانشگاهی ( یا همون چهارم!!!! ) خیلی سال خوبی بود ... خیلیــــــــــــــــ...ی :)

کدومه یعنی؟

مامان میبوسه منو و میگه چه خوبه که آرومی ...

نمیدونم آرامش بعد طوفانه

یا

قبلش...

آرومم ولی :)

اولین شب بعد کنکور خود را چگونه گذراندید؟

اصلا نمیخواهم بنویسم انگار همین دیروز بود ....

نیست اخر ...نه با انگار دیروز میشود و نه با انکار ...

۱۱ماه پیش بود ...

 امدم و در جایی که ۱۱ماه پیش همینجا بود نوشتم " شب خوبی بود "

از فرحزادو پک های قلیانش نوشتم ...

نوشتم هنوز هم ناشیانه با هر پک به سرفه میوفتم ... نوشتم یهو دنیا میچرخد دور سرم و من لجباز تر از دنیا به پک زدن ادامه میدهم ...

نوشتم هنوز هم دلم میخواهد تمام غصه هایم را جمع کنم و با هر پک دودشان کنم و بفرستمشان هوا ... که محو بشوند ... که نباشند دیگر ...

اما سرفه ها که نمیذاشت ... همشان پرت مشدند دوباره روی لباسم ... روی شالم ... عمود فرود می امدند همان جا غصه های لعنتی ...

اما  ...

ادامه نوشته