قرار است بی قرار باشم ... با همین شانه های ظریفم! :)
ساكت و ساده و سبك بود;قاصدكي كه داشت مي رفت.فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.
قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانه هاي من ظريف است.زير بار اين خبر ميشكند.من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم.
فرشته گفت:درست است آنچه تو بايد بر دوش بكشي نا ممكن است و سنگين;حتي براي كوه. اما تو مي تواني،زيرا قرار است بي قرار باشي.
فرشته گفت:فراموش نكن نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر.
آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوی ازل و ابد ميداد.
حالا هزاران سال است كه قاصدك مي رود، مي چرخد و مي رود،ميرقصدو مي رودو همه همه مي دانند كه او با خود خبري دارد.
ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود.خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است.پنجره بسته بود،تو نشنيدي و او رد شد.
اما اگر بازهم قاصدكي را ديدي،ديگر نگذار بي خبر بگذاردو برود.از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و اواين همه بي قرار شد.
عرفان نظر آهاری
~~~~~~~~~~~~~~~~
صفحه وبلاگم را باز که کردید چه شد؟ فک کردید اشتباه آمدید یا فقط چشم هایتان گرد شد ...؟
مهسا همین است دیگر...:)
با ظرافت خاص خودش غافلگیر میکند ...
راستی گفته بودم از قاصدک بودنم؟ از اینکه فرزانه صدایم میزد قاصدک بازیگوش؟ گفته بودم که دلم هم میخواهد خبرنگار شود؟ که آرام لب هایم را بگذارم کنار گوشت و پچ پچ کنان بگویم " فلانی خبرت هست؟ خبر داری که امروز در باغ وحشی در اوگاندا یک بچه پاندا به دنیا آمده؟ که یک اخم بنشیند رو پیشانیم ... آخر مهسا هیچوقت پاندا نداشت ...
از عقایدم گفته بودم؟ گفته بودم ایمان دارم به اندازه تعداد ادمها ... آنهایی که آمدند و رفتند ... آنهایی که مانده اند پیامبر هست ... هر کدام رسالت خاص خودش را دارد و حساب معجزه هایش هم جداست ...
این مهسا هنوز هم نمیداند پیام بر چیست ... چه رسالتی روی دوشش است ... معجزه هایش کدام است ولی ...
آمده که بفهمد ....
تا آیه هایش تمام شود!
پ.ن : زحمت قالبم شد روی دوش پسرک آدامسی :) میخاهم بگویم مرسی و این :) رو از من قبول کن! ;)
پ.ن۲: اسپیکر رو روشن کنید ... آهنگ از همان هاس که اعتقاد دارم قبل مرگ باید گوش کرد ...! هرچند این اهنگ خودش زندگیست ... :)
پ.ن: دیگر با اسم "مهسا" نظر نمیگذارم ! ;)
ساكت و ساده و سبك بود;قاصدكي كه داشت مي رفت.فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.