روز اول دانشگاه باید ثبت بشه :)
خب ... ثبت نام اصلی توی سالن تربیت بدنی بود ...
وقتی رسیده بودم شمارم 375 بود و اخرین کسی که رفته بود داخل شمارش 270 بود :)) _ راستی مهسا یادت نره که مجبور شدی دوباره برگردی سمت درب ورودی! چون نمیدونستی باید کارت بگیری :)) _
همون وقت اقای خلبان زنگ زد به گوشیم و گفت آیا رسیدم ؟ و بهم گفت چون جواب اس ام اسشو ندادم نگرانم شده و من کلی نیشم باز شد :دی ازم پرسید آیا با مانتو رنگی رفتم یا سیاه پوشیدم :)) و ...
یه کم گشتم توی دانشگاه و منتظر موندم .... نوبتم که شد گفتم اونجا یه عالمه ادم نشستن که کار منو انجام بدن ... همون جا تصمیم گرفتم با تاکنیک لبخند و خسته نباشید از مراحل ثبت نام بگذرم :)
نتیجه هم گرفتم ... اقای خسته بهم لبخند زد کلی و خانم های خسته تر باهام مهربون بودن :)
این مکالمه رو هم دوست دارم ثبت بشه
من : من چه مدارکی باید به شما بدم؟
اقاهه با تندی : مگه همونجا بهت نگفتن؟
من: چرا عصبانی میشید؟ :) خب من چیزی نشنیدم ...
اقاهه با خنده : به من میگی عصبانی؟ میخای یه کاری بکنم که چیزی گیرت نیاد؟ :))
من: شما چر اینقـــــــــــــــد مهربونید اخه؟ ;;) + :دی
اقاهه : :) عذر میخام
من : منم عذر میخام :)
و ... :)
خب همونجا تونستم با بیشتر 5 نفر ارتباط برقرار کنم و با هم بگیم و بخندیم و فرم ها رو با هم پر کنیم ..._ این واسم خیلی مهمه ... همش میترسیدم نکنه نتونم با کسی کانکشن داشته باشم _
یه دختری اونجا بود که بیشتر 4 بار برگردونده بودنش از بس که مدارکش ناقص بوده :| من رفتم یه کم دلداریش دادم ولی هنوزم نمیتونم درک کنم چقـــــــــــــــــــــــد مدارکش ناقص بوده؟!؟! چون ثبت نام واقعن خوب پیش رفت واسه من :)
خلاصه واسه انتخاب واحد رفتیم دانشکده که بدترین لحظه های عمرم بود :دی :دی اصن نمیخام دربارش حرف بزنم! شاید اگه یه روز معمولی بود واسم اینقد سخت نمیشد ولی چون روز اول پری.ودم بود واقعن خسته و عصبی شدم ... با حالیه داستان این بود که همون دختر مدارک ناقصه رو دیدم و معلوم شد هم کلاسی هستیم :)) با کلی ذوق دستشو مشت کرد و آورد جلو گفت بزن قدش پس! منم جلو ملتی زدم قدش :)) ! فک کنم دختر خوبی باشه :دی از تیپش که خوشم اومد :) چند تا از همکلاسی هامو دیدم کلن و اصلن حالم بد نشد ... از روی تیپشون اگه بخام قضاوت کنم راضیم ازشون :))
تا ساعت 3 موندم که واحد هامو یه اقای استادی امضا کنه و توی همون مدت انتظار دو تا از سال چهارمی ها اومدن و کلی تحویلم گرفتن :)) مشنگ های دوست داشتتی بودن واسه خودشون :دی بچه های باحالی بودن :))
خلاصه استاده کلاسش تموم شد و برگه هامو امضا کرد! بعدش که رفتم بپرسم کلاس هامون از کی شروع میشه یه اقایی که دم در نشسته بود بهم گفت شما الان باید بری سر کلاس من!!!!!!!!!!!!! و من تازه فهمیدم ایشون استادمه :)))))))))) خلاصه هی از من انکار از استاد اصرار! استاده میگفت نمیتونم بذارم بری اخه من دیدمت :)) :)) خلاصه ما رو به زور فرستاد سر کلاس ! 5 نفر بیشتر نبودیم :)) نیم ساعت بیشتر نشد! استاد ژیگول و دوست داشتنی بود :) منکه اسمشو گذاشتم مشنگ مهربون :) :))
بعدشم تا فهمید از کجا اومدم کلییی ی ی ی تحویلم گرفت و گفت میخام بترکونی و از این حرفا! منم تو دلم میگفتم برو گمشو بابا D:
بعدشم یکی از پسرای کلاسمون اومد بهم گفت من میرم انقلاب کتابایی رو که استاد گفت رو واسه تو هم میخرم :) باورتون میشه؟ به همین سادگی :)
تو راه برگشتن ها هم اقای خلبان اس زد احوالمو پرسید و رسمن دانشجو شدنم رو تبریک گفت بهم :)
اصن تهران با آقای خلبان خوب تره کلی :) نمیدونم کی میره واسه پرواز ولی مطمئنم کلی دلم واسش تنگ میشه :)
فردا کلاس دارم واسه همین مجبور نیستم برم جلسه معارفه :)) قـــــــــــــر قــــــــــــــر /:D\
همینا دیگه :)
+ کامنتا تایید میشه ولی الان نمیتونم :(
+ فرناز تا 22 مهر بهم وقت بده :دی :دی :*
+ نظردونی پست قبل فعاله :دی :دی ;;)
+ صدای اقای خلبان پر مهربونیه ... خیلی ی ی ی :) دوست دارم صداشو ببوسم :* :)
+ مامان میگف چجور جرات کردی به اون اقاهه بگی " چرا عصبانی میشین؟ " :)) ولی خدایی کلی خندید و مهربون شد :) جدن که لبخند میتونه معجزه کنه :)
+ ... ! :)
+ واسم یا دعا کنید یا انرژی مثبت بفرستید ... دارم ادای ادمای بی غم رو درمیارم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساكت و ساده و سبك بود;قاصدكي كه داشت مي رفت.فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت.قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد.